خانه / مقالات / معرفی نویسندگان / سیری بر آیزاک آسیموف

سیری بر آیزاک آسیموف

پرونده ای به مناسبت صدمین سالروز این نویسنده بزرگ

پیش از آن که به تأثیر آیزاک آسیموف در متحول کردن ژانر علمی- تخیلی بپردازیم، لازم است تا کمی در رابطه با زندگی شخصی وی آشنا شویم. آیزاک آسیموف با نام کامل آیزاک یودوویچ آسیموف، دوم ژانویۀ سال ۱۹۲۰ در خانواده‌ای یهودی‌تبار در استان اسمالنسک شوروی سابق (روسیه کنونی) چشم به جهان گشود. با نگاهی اجمالی بر زندگی این نویسنده گونۀ علمی- تخیلی و دانشمند و استاد دانشگاه، می‌توان دریافت که لحظه لحظه از زندگی وی آکنده از مشکلات، سختی‌ها و مصائب فراوانی برای اوست. در سال ۱۹۲۱ وقتی تنها یک سال داشت، به همراه ۱۶ تن از بچه‌های دهکدۀ پتروویچی به ذات‌الریۀ سختی مبتلا شد و تنها آیزاک خردسال از میان این هفده تن توانست جان سالم به در ببرد. دو سال بعد و در سن ۳ سالگی، خانوادۀ وی تصمیم به مهاجرت به ایالات متحده گرفتند و روسیه را برای همیشه به مقصد نیویورک ترک کردند. همین امر سبب شد تا آیزاک دیگر دلیلی بر فراگیری و آموختن زبان روسی نداشته باشد و از همان بدو تولد با زبان انگلیسی و ییدیش خو بگیرد و بزرگ شود. بنابر گفتۀ خودش در زندگینامه‌ای که از وی به یادگار مانده، عشق بی حد و حصرش به کتاب‌ها و دنیای اسرارآمیزشان، توانست خیلی زود در سن پنج‌سالگی خواندن و نوشتن بیاموزد و همین امر سبب ایجاد ارتباطی عمیق میان او و دوستان هیجان‌انگیز منثورش (کتاب‌ها) شد تا جایی که به گفتۀ دوستان نزدیک و اعضای خانواده‌اش، تقریباً تمام مدت شبانه‌روز سرگرم مطالعه و خواندن کتاب‌های گوناگون بوده و از دید ایشان به کودکی گوشه‌گیر و تنها تبدیل شده بود. آسیموف اما روایت متفاوتی را از این ماجرا در کتاب زندگی‌نامه‌اش نقل می‌کند: «کتاب‌ها همیشه برایم بهترین یاران و یاوران زندگی‌ام بوده‌اند. از ایشان بسیار آموخته‌ام و خیلی خوشحالم که تمام وقتم را با آن‌ها می‌گذرانم.» این رابطۀ عمیق و گسست‌ناپذیر میان او و کتاب‌هایش، سرانجام باعث شد تا در سن ۱۶ سالگی وارد دانشگاه کلمبیا شود و از آن جا در رشتۀ شیمی در مقطع کارشناسی فارغ‌التحصیل شود.

این ممارست‌ها و ثابت‌قدمی‌های وی در نهایت منجر به اخذ مدرک کارشناسی ارشد شیمی و پس از آن مدرک دکتری بیوشیمی در سال ۱۹۴۸ شد. آن طور که به نظر می‌رسید، روحیۀ پرسش‌گر آسیموف چرخه حیاتش را بر مدار زندگی استاد دانشگاه و پژوهش‌گر علمی چرخاند. اما، اتفاق مهم دیگر زندگی وی سبب شد تا در سال ۱۹۵۸، درست ده سال پس از اخذ مدرک دکتری در رشتۀ بیوشیمی، زندگی آکادمیک در دانشگاه را رها کرده و تمام وقت رو به نویسندگی آورد. البته پس از مدتی در سال ۱۹۷۹ تصمیم گرفت به دانشگاه بازگردد و کار علمی و تحقیقاتی خودیش را این بار نه از خارج از محیط دانشگاه، بلکه به عنوان استاد تمام دانشگاه بوستون ادامه دهد.

این توان علمی، آسیموف را قادر ساخت تا با نگارش آثار غیرداستانی، خدمات زیادی به دنیای علم و فن‌آوری کند. همین روحیۀ علمی در خلق آثار باعث شد تا آسیموف هنگام ورود به عرصۀ ادبیات داستانی به دشوارترین بخش این حوزه یعنی «علمی- تخیلی سخت» روی آورد و با ایجاد پیوند میان دو دنیای علم و داستان، خالق آثار پرطرفداری شود که در عین حال هم برای مخاطب عام از سویی جذاب باشند و هم علاقه‌مندان به علم و فن‌آوری را از سوی دیگر مسحور فضای شگفت‌انگیز خود کنند. این توانایی خارق‌العاده به آسیموف این امکان را داده بود تا اکنون مردم عادی و آن‌ها که درک سطحی و ابتدایی از علم و اکتشافات علمی داشتند نیز، از جدیدترین اختراعات و اکتشافات علمی عصر خویش آگاه شوند و این مهم زمینه‌سازی شد تا او به همراه دو تن از دیگر نویسنده‌های گونۀ علمی- تخیلی یعنی سر آرتور سی کلارک بریتانیایی و رابرت ای هاینلین آمریکایی، مثلث نویسندگان خارق‌العادۀ گونۀ علمی- تخیلی سخت را بنا نهند.

این سه که به دلیل هم‌اندیشی افکار و هم‌سنگی راه و مسیرشان، به دوستان و رقیبان جدی برای هم بدل شدند، سبب شکل‌گیریِ عصری از گونۀ علمی- تخیلی شدند که از آن به عنوان دوران طلایی ژانر علمی- تخیلی سخت یاد می‌شود. آن گونه که در پروندۀ پیشین تفاوت میان گونه‌های نرم و سخت علمی تخیلی را برایتان شرح دادیم، نگارش آثار علمی- تخیلی سخت کار هرکسی نیست. نویسنده‌های این ژانر می‌بایست علاوه بر توانایی‌ها و مهارت‌های داستان‌نویسی در خلق آثار ادبی، دستی در علم داشته و خود دانشمند باشند تا این پیوند عمیق و تو در تو میان علم و ادب شکل گیرد. به همین دلیل است که تثلیث جاودانۀ گونۀ علمی- تخیلی سخت را نویسندگانی تشکیل می‌دهند که خود دانشمندان حاذق و از مخترعان و بنیان‌های علمی بشر در قرن بیستم میلادی هستند.

یکی از نکات قابل توجه شاید این باشد که آسیموف در بیشتر آثارش سعی کرده برخلاف دیگر همکارانش، جو مثبت و آیندۀ نسبتاً روشنی از علم را برای بشر به ارمغان آورد. این مسأله خود گویای علاقۀ شدید آسیموف به علم است. او که از کودکی شیفتۀ داستان‌های علمی- تخیلی بوده و مجلات علمی- تخیلی را در مغازۀ شیرینی‌فروشی پدرش یکی پس از دیگری می‌خوانده، جو منفی موجود به علم و هم‌سنگ بودن علم با تخریب و نابودی بشر را همواره انگاره‌ای نادرست و جفایی در حق علم می‌دانسته و از همان زمان تصمیم می‌گیرد که وقتی بزرگ شد بیشتر داستان‌هایی خلق کند که تأثیر مثبت علم را بر آیندۀ بشر نشان دهد و این نگرش و جو منفی نسبت به علم و پیشرفت‌های علمی را از مردم دور کند. اما این مهم از همان زمان، کاری بسیار دشوار به نظر می‌رسید، زیرا مردم آن دوران خاطرات تلخ جنگ جهانی اول را در ذهن خود داشتند و وقتی هم آیزاک بزرگ‌تر شد، جنگ جهانی دوم به ثمر رسید و این ترس و فوبیا نسبت به پیشرفت علم بیش از پیش قوت گرفت.

جایگاه علمی آسیموف نه تنها میان علاقه‌مندان به ژانر علمی- تخیلی، بلکه میان دیگر همکارانش چنان تثبیت شده بود که ایشان بارها و بارها برای حلاجی کردن و راه‌گشایی مسائل و مشکلات خویش در خلق آثار جدیدشان از دید علمی با وی تماس می‌گرفتند و از او دست یاری برای رفع نیازهای علمی خود طلب می‌کردند. شاید یکی از نمونه‌های بارز این یاری‌جویی از آسیموف را بتوان از زبان یکی دیگر از نویسنده‌های موفق ژانر علمی- تخیلی یعنی هارلن الیسون شنید. او در بیان خاطرات خویش با آسیموف چنین می‌گوید: «نمی‌دانم چرا و چه‌طور شد که مشغول نگارش اثری جدید شده بودم و شخصیت اصلی داستانم در سیاره‌ای دورافتاده و خارج از جو زمین گیر افتاده بود و می‌بایست مسأله‌ای را حل می کرد، اما مشکل بزرگی سر راهش بود. او هوازی بود و نمی‌توانست عملاً در سیاره‌ای که در آن هوا (اکسیژن) ندارد، زنده بماند، پس چه باید می‌کرد؟ این جا بود که پس از ساعت‌ها تفکر و غور در این موضوع پیچیده، طاقتم طاق شده بود که ناگهان یاد آیزاک [آسیموف] افتادم. تلفن را برداشتم و به سرعت با او تماس گرفتم و ماجرا را برایش توضیح دادم. او در عین ناباوری من سریعاً پاسخ پرسشم را داد و گفت چرا از اندام‌گانان (باکتری‌های هوازی) استفاده نمی‌کنی؟ من هم با تعجب و انگشت به دهان گفتم چه؟ چه می‌گویی؟ اندام‌گان هوازی دیگر چیست؟ او خیلی جدی به من گفت: می‌خواهی برایت هجی کنم؟ زود قلم و کاغذ بیار تا برایت توضیح دهم از چه حرف می‌زنم.» و این جا بود که بار دیگر به قدرت و توان علمی آیزاک بیش از پیش واقف شدم.

این توجه وسواس‌گونۀ آسیموف به نکات و جزئیات ریز علمی باعث شده تا آسیموف به عنوان الگوی مناسبی میان نویسندگان گونۀ علمی- تخیلی شناخته شود. این الگوبرداری تا جایی پیش رفته که در همان زمان حیات آسیموف، مجلاتی با نام او و یادبودش تأسیس شوند که فرصت و مجالی برای نویسندگان جوان پیش آید تا با الگو قرار دادن او و نظارتش بر نوشته‌هایشان، شانس خود را برای نگارش آثاری بهتر در این ژانر تجربه نمایند. پس از تأسیس این مجلات مدتی نگذشت که جایزه و بنیادی به نام آیزاک آسیموف تأسیس شد و سیاست و راهبرد کار خویش را بر ارج نهادن آثار علمی- تخیلی سخت نهاد.

در سال ۱۹۶۳ آسیموف موفق به دریافت جایزۀ فاخر هوگو اوارد (که به اسکار علمی- تخیلی مشهور است)، شد. این امر سبب شد که او بار دیگر توجه جهانیان را به خود جلب کند. این موفقیت‌های پی در پی سبب شد تا زندگی برای آسیموف دچار چرخشی عظیم شده و آن مشقت‌های دوران کودکی‌اش، اکنون جای خود را به رفاه و آسایش مادی بدهد. در نتیجۀ همین قضایا برنامه‌های مختلف تلویزیونی و رادیویی متفاوتی از او دعوت به عمل آوردند تا بیشتر از خود و دنیایی که خالقش است، سخن به زبان آورد و این درست همان فرصتی بود که ایزاک نوجوان همواره در انتظارش بود تا مردم را با وجه مثبت علم و فن‌آوری آشنا سازد و این ترس و توهم به گفتۀ او بی‌جا را از ایشان دور سازد. این شهرت رادیویی و تلویزیونی آسیموف باعث شد تا سر پال مکارتنی (خوانندۀ گروه موفق و مشهور بیتلز) به او پیشنهاد نوشتن داستانی بدهد که محوریت آن را گروه موسیقی راکی دارند که درگیر نزاع با فرازمینی‌ها شدند. مکارتنی چنان از این همکاری خرسند و خوشحال بود که در همان ابتدا چندین دیالوگ را برای گنجاندن در متن داستان به آسیموف پیشنهاد داد. آسیموف هم متقابلاً (با وجود این که هیچ وقت طرفدار موسیقی راک نبوده) از این همکاری خرسند شد و به سرعت به نوشتن چنین داستانی اقدام نمود. او البته از دیالوگ‌های پیشنهادی مکارتنی در این داستان استفاده نکرده بود و شاید همین امر سبب شد تا وقتی داستان را به وی برای خواندن و تأیید ارائه نمود، مکارتنی آن را رد کرد. این داستان که با عنوان «رفتار» مشهور است هم اکنون در کتابخانۀ دانشگاه بوستون نگه‌داری می‌شود.

آنچه معلوم است، تأثیر شگرف آسیموف بر گونۀ علمی- تخیلی است که تقریباً هیچ‌کس نمی‌تواند آن را انکار کند. از آسیموف بالغ بر ۵۰۰ جلد کتاب و مقاله در زمینه‌های داستانی و علمی موجود است که هرکدام به نوبۀ خود تأثیر به‌سزایی در رشد و تقویت ادبیات و علم داشته است.

میان علم و خرافه، از اصلی‌ترین محورهای داستانی آسیموف هستند. داستان کوتاه مورد علاقۀ خود آسیموف یعنی «آخرین پرسش» قطعاً یکی از بهترین نمونه‌های تقابل میان این دو نیروست. زمانی که از او دلیل علاقه‌اش به این داستان به‌خصوص را جویا شدند، چنین پاسخ داد: «چرا این داستان؟ خب گمان کنم به دلیل این که تمام داستان یک‌باره به ذهنم خطور کرد و در یک نشست تمامش را به رشتۀ تحریر درآوردم و بعداً حتی در مرحلۀ ویرایش کمترین میزان را از جملات و عبارات نسخۀ اولیه داستان، حذف کردم. به نظرم این آرزوی هر نویسنده‌ای‌ست.»

محدودۀ زمانی «آخرین پرسش» تمام تاریخ زندگی بشر در کائنات را شامل می‌شود. در این داستان انسان‌ها موفق به ساخت ابر رایانه‌ای به نام مالتی وک شده‌اند که وظیفۀ بازگردانی آنتروپی را دارد. به بیان دیگر این ابر رایانه وظیفه دارد تا تمام انرژی از دست رفته در کائنات را دوباره به انسان‌ها بازگرداند که البته در نهایت باعث نابودی و تخریب خودش هم خواهد شد. در این داستان بشر در اعصار مختلف به مطرح کردن پرسشی تکراری و آن هم بازگردانی آنتروپی می‌پردازد و همواره پاسخی منفی از این ابر رایانه دریافت می‌کند. در آخرین لحظات زندگی بشر در این جهان، عده‌ای که دیگر به صورت هوش مجازی هستند و بدن و جسم آدمی را ندارند، به سراغ این ابر رایانه می‌آیند و همان سؤال تکراری را برای آخرین بار از این ابر رایانه می‌پرسند. این‌جاست که دیگر جهان رو به زوال رفته و نسل بشر برای همیشه از بین می‌روند و در لحظات پایانی جهان مالتی‌وک بالاخره پاسخ این پرسش ابدی انسان‌ها را می‌یابد و داستان با جملۀ «بگذارید نور بدرخشد.» تمام می‌شود.

یکی دیگر از موارد قابل تأمل در آثار آسیموف، مبحث ایده‌ها به جای ظرافت‌های زبانی است. بُعد علمی آسیموف به او این اجازه را داده بود تا با آینده‌نگری باز افکار و ایده‌های خویش را آن‌چنان استادانه به پرواز درآورد و همین امر به او این امکان را داده بود تا ایده‌های نوین و افکار تازه‌اش جای زبان مصنوع و متکلف بسیاری از نویسندگان هم عصرش را که ایده‌های چندان بکری مانند او نداشتند و سفره‌شان تنها مزین به ظرافت‌های زبانی بود، بگیرد. همین امر سبب شده بود تا برخی منتقدان صرفاً ادبی تنها از دید زبان‌شناسی و بوطیقای آثارش، کتب او را مورد نقد قرار دهند و بنیان نویسندگی او را به عنوان ادیبی با زبان فاخر زیر سؤال ببرند.

شاید یکی از مصداق‌های این گونه از نقدهای زبان‌شناسانه، مطالبی بود که جیمز گان، استاد بازنشستۀ دانشگاه کنزاس و متخصص ادبیات علمی تخیلی در رابطه با آثار آسیموف به رشتۀ تحریر درآورده بود. گان با بیان این مهم که شاکلۀ کلی آثار آسیموف غالباً بر محور اتفاقات نمی‌چرخد و هیجانی آن‌چنانی که از منظر زبانی باید به مخاطب بدهد را القا نمی‌کنند، اضافه می‌کند که آثار آسیموف همچنان رنگ و بوی اثری ادبی را در حد اعلای خود نداشته و بیشتر آثاری علمی به شمار می‌روند. او در جایی دیگر می‌گوید: «دیالوگ‌های رد و بدل شده میان شخصیت‌ها و عناصر داستانی در اثار آیک [اسیموف]، در بهترین حالت ساحت کاربردی دارند و در بدترین آن از پیش تعیین شده هستند.»

آاسیموف اما همان‌طور که انتظارش می‌رفت ساکت ننشست و با نگارش داستان بلندی به نام «طلا» پاسخ این نقدهای شدید‌اللحن را داد. شخصیت اصلی این داستان که نویسنده‌ای به نام گرگوری لاباریان است (بسیاری از منتقدین بر این باورند که شخصیت گریگوری تبلوری از شخصیت آیزاک اسیموف در دنیای واقعی است) که به تازگی اقتباس سینمایی یکی از آثارش برای پرداخت در مدیوم سینما در نظر گرفته شده است. شخصیت کارگردان در این داستان دقیقاً همان نکاتی را که گان به اسیموف گوش زد کرده بود، مطرح می‌کند.

آسیموف در این باره می‌گوید: «یکی از مواردی که همواره مرا برای نوشتن آثار جدیدتر ترقیب کرده و می‌کند، شور و اشتیاق علاقه‌مندان آثار و هوادارن دوآتشه‌ام است که همواره خواهان نگارش اثری جدید با طرح بکر و موضوعی نو هستند. به علاوه ناشران زیادی هم هستند که از خلق و نگارش آثار جدیدم همواره استقبال می‌کنند و پیشنهادهای زیادی را مبنی بر همکاری با من می‌دهند. آسیموف از همان ابتدای امر خود را با جنبه‌های هنری و ادبی آثارش درگیر نکرده و نمی‌کند. او در پاسخ به پرسش یکی از خبرنگاران در رابطه با همین موضوع چنین می‌گوید: «آثار غیر داستانی‌ام را بیشتر از آثار داستانی‌ام می‌پسندم و دوست می‌دارم. هیچ‌وقت علاقه خاصی به خلق آثار فانتزی نداشته‌ام؛ من یک دانشمند هستم و مطالب علمی ارجحیت بیشتری نسبت به آثار داستانی‌ام دارند. البته ناگفته نماند که بیشترین منبع درآمدی‌ام از نگارش آثار داستانی علمی- تخیلی به دستم می‌رسد. خب چه می‌شود کرد؟» این را می‌گوید و لبخندی می‌زند.

سخن به گزاف نراندیم اگر بگوییم آسیموف از آن دسته از نویسندگانی است که توانسته به خوبی بالانس میان نوشته‌های داستانی و آثار غیر داستانی‌اش را استادانه حفظ کند. او برای بیش از دو دهه (از اواسط دهۀ ۶۰ میلادی تا اواخر دهۀ ۸۰) توانسته به نامی بی بدیل در میان نویسندگان درجۀ یک آثار علمی- تخیلی مبدل شود و شاید این امر دلیل بر همین مهم باشد که به وی به همراه دو نویسندۀ دیگر آثار علمی- تخیلی مقام تثلیث جاودانه را داده‌اند (دو نویسندۀ دیگر سر آرتور سی کلارک و رابرت هاینلن هستند.)

درباره‌ی M.Shojaei

پاسخی بگذارید